مثل نوزادی سالخورده
فقیراز زمان
با موهای سفیدشده درآسیاب
وهی زنده به گور کردن خود
وقی کردن تفاله ی هرزگی.
شاعر شده ام
تف سربالا
ترانه می گویم ! غزل واره
چرت می گویم
دریغ از لبخند
دریغ از نگاهی سحر انگیز به مادر!
پشت میز نشین شده ام
مشت می زنم به سینه بی پدران
و گور پدرانشان...
و باز تفاله هرزگی !
دستهای پدرم را
که آسمانی ست سوراخ سوراخ
به چشمان خمار از حشیش پسرکی
فروختم !
من سر به سینه عریان مردی گذاشتن را
و میل به بی نهایت درد کشیدن از اورا
درک نمی کنم
که بعد از آن چیزی به جز
بودن یا نبودن
برایم نمانده باشد .
من نگاه پیر باکره ای را می ستایم
که روزی صدفی افسون کار
مرد او را به سمت خود داد زده است
"دریای تشنه از گوشت..."
برای مرگ خود
نذر کر ده است
اگر مرد، بخندد
دختری که خود را
به پاس بی مهری پدرش
به خرابه هافروخت.
یادش بخیردخترانگی ام
یادش بخیرجاودانگی ام...