تبليغاتX
دلم شکست و شاعر شدم ...

دلم شکست و شاعر شدم ...

ندا حسن زاده

شاعرنه!انسان

برای خالی کردن عقده هامان

هی قلم می تراشیم وبه جان کاغذ می افتیم

رسالت قلم را زیر سوال می بریم

اعصاب کاغذ را خط خطی می کنیم

 سر خدا منت می گذاریم که انجام می دهیم/آری!

شاعری هم شد بندگی!!؟

برای بوسیدنش /درآغوش کشیدنش

قلم را زمین بگذار.

دلتنگ است

سری به او بزن!

آن گاه بنشین وبنویس

خواهی دید عشق بازی قلم وکاغذ را!

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:46 ] [ ندا حسن زاده ] [ ]


من وتو

به این فکر کرده ای که اگر چشم مرا به تو دوخته بودند

حنجره ام را به تو پل زده بودند

چشمم تار میشد آیا تو آزرده خاطر نمی شدی؟

برای لحظه ای به من اگر تو می شدم وجدا ناشدنی فکر کن!

آن وقت خودت را با آزردن من/اگربودی که جدایی ناپذیری وهستی آزار نمی دادی!

برای آن وقت که منی و دوست داشتنی تا لحظه ای که من نیستی ومی گذری دلتنگم!

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:40 ] [ ندا حسن زاده ] [ ]


پرواز

مرد دریچه ی قلبش را باز کرد

شب شد!

زن دریچه ی قلبش را باز کرد

 غذایش سوخت!

کودک دریچه ی قلبش باز بود

حواسش پرت پروانه ها.

اتومبیل سرعتش بالا

کودک اما

همراه پروانه ها پرواز...


ادامه مطلب
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:29 ] [ ندا حسن زاده ] [ ]


نسيان

 

بايد چيزي نوشت ديگر!

بايد از اين همه ركود بيرون آمد ديگر!

بايد زندگي كرد!

بايد سري بزني به اين وبلاگ ، نداي حسن زاده!

فراموش اش كردي؟

[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 9:9 ] [ ندا حسن زاده ] [ ]


شاعر شدم

 

 

مثل نوزادی سالخورده

فقیراز زمان

با موهای سفیدشده درآسیاب

وهی زنده به گور کردن خود

 وقی کردن تفاله ی هرزگی.

شاعر شده ام

تف سربالا

ترانه می گویم ! غزل واره

چرت می گویم

دریغ از لبخند

دریغ از نگاهی سحر انگیز به مادر!

پشت میز نشین شده ام

 مشت می زنم به سینه بی پدران

و گور پدرانشان...

و باز تفاله هرزگی !

دستهای پدرم را

که آسمانی ست سوراخ سوراخ

به چشمان  خمار از حشیش پسرکی

فروختم !

من سر به سینه عریان مردی گذاشتن را

و میل به بی نهایت درد کشیدن از اورا

درک نمی کنم

که بعد از آن چیزی به جز

بودن یا نبودن

برایم نمانده باشد .

من نگاه پیر باکره ای را می ستایم

که روزی صدفی افسون کار

مرد او را به سمت خود داد زده است

"دریای تشنه از گوشت..."

برای  مرگ خود

 نذر کر ده است

اگر مرد، بخندد

دختری که خود را

به پاس بی مهری پدرش

 به خرابه هافروخت.

یادش بخیردخترانگی ام

یادش بخیرجاودانگی ام...

 

 

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 12:33 ] [ ندا حسن زاده ] [ ]